بهشت خنده ها در چشم های معصوم اوست
بهشت رفتن در پاهای کوچکش
و بهشت رسیدن ، در چشم انداز بی کرانی است
که از پشت او پیداست
و می توانی ببینی که آهسته آهسته
از پس گرده ی جاده ها و تپه ها آشکار می شود .
و آبادی نور
در لبخند نازکش پیداست
که لبخند ستارگان است
او تخیل مهربانی است که در خیره شدن های انگار ابدی اش می درخشد. عین ماه که همیشه به تاریکی خیره میشود.
او آمده است و حا لا در هر راه و جاده ی این کتاب فقیر در هر صفحه ی آرام با سطرهایی گاه زخمی و گاه شادمان
در خیال های سپید کاغذ ی که راز های نانوشته را نوشته است، پیش می آید، می آید، می آید.
او آمده است تا به راه رستاخیز قلب ها اشاره کند. پس شادمان باشید ای کودکانی که هنوز نیامده اید .
ای کودکان زمین که روزی بزرگ می شوید، ای دشت های سبز، وای شهر های شلوغ و همیشه نا امید،
زیرا او می آید تا نرود
زیرا او نمی آید تا برود
(هیوا مسیح)