Mahsa said ...

always remmember that great power bring great responsiblity

Saturday, August 05, 2006

من خوشحالم
جنگل امسال سبز نبود. آشنا هم نبود. نه ابری داشت نه نفس هایی که زیر درخت بگیرید نه دویدن هایی به ابدیت زمان نه سکوتی به اندازه ی فاصله ی من تا خودم
و من خوشحالم
تابستان امسال غرور داشت
تابستان امسال هنوز قانون انار ها نشکسته
انار هشت تاجی امسال نیست که در تاریکی پیدا شود
و من خو شحالم
.....

Wednesday, July 19, 2006

خسته ام ، خیلی خسته ام
این قدر که دیگه خوابم نمی بره پس بیدار میمونم و سعی میکنم خسته تر بشم این قدر که دیگه خوابم نبره

Sunday, July 09, 2006

جاده....
سکوت..
سراشيبي...
چشمان بسته
صعود...
.گرم,آرام ..
نگاهي که نمي دانم به کجا بود
سر بالايي...
درخت ...
کوه....
فريادهايي براي کمک, براي بالا آمدن
صداي گاز ماشين , جراٌت زمزمه کردن
بالاي درخت
, نور فلاش دوربين
قدم زدن...
همراهم مي آيي!؟
سقوط ....
سرما, لرزش
فرار ...و همچنان فرار
فرار از من
فرار از تو
از خاطره اي مبهم,دور
از لحظه اي گره خورده به شکل اصطراب انار هاي هشت تاج

Monday, July 03, 2006

چشمات و ببند تو مردی خیلی وقت که مردی خیله خوب مهم نیست بگو ببینم برنامت چیه ؟دوست داری چی کار کنی؟خوشبختانه بهشت هم که اومدی!؟خوش بگذرونی؟ از نعمات که پاداش اعمال خوبتن استفاده کنی(مثل غرض دادن زنت به جسور ترین مرد ها )نظرت چیه؟لذت بخشه نه؟ بخور به همون اندازه ای که قبلاٌ نخوردی. بخواب صد برابر ثا نیه هایی که شب ها مجبور بودی راجع به روز پر دغدقه ای که داشتی و اعمال خوب و بدت فکر کنی_خدا یا من چه گناهی کردم که فلان چکم امروز وصول نشد؟ هی.. ی !خدا مگه همیشه نماز حاجتم رو نخوندم؟ چرا به من نگاه نمی کنه؟ چرا نمی گه دوست دارم!؟مگه من به نیت پنج تن پنج تا کفش نخریدم؟ پس چرا دارن یکی یکی دمده مشین؟خدایا توبه ذکر میگم نمی خواستم به پنج تن توهین کنم به نیت چهارده معصوم چهار ده تا روسری و مقنعه می خرم تا از گزند بلیّات و بی نزاکتی اجتماع در امان باشم خدا یا,پروردگارا شکرت که به من این توا نایی رو که به اعمال روزانم رسیدگی کنم ان شاالله همیشه ادامه پیدا کنه....
خوب بهشت بهت خوش بگذره

Sunday, July 02, 2006

می بینی؟من هر روز از این خیا بون رد میشم هر روز از خودم از تو عبوری طولانی دارم سعی میکنم تو را ببینم هر روز سرم را ساعت ها بالا نگه می دارم ولی جز صورت خندانم چیزی چیزی دیگری نمی بینم

Monday, June 19, 2006

این قدر پرم که گربه ی همسایه هم فهمیده.می خواهد بگوید می دانم چنگ میزند می خواهد بگوید من هم مثل تو فرار می کند و من باز می گریم که او هم رفت او هم خواست تنها باشم خواست فکر کنم شاید به تقدیر دنیا پی ببرم ...برگشت پرسید فهمیدی؟گفتم بله گفت نشانم بده و من تکه نان دستم را به او دادم خندید من شروع کردم گفتم که چگونه دنیا را فهمیدم سکوت کرد کسی آمد گفت زندگی حرف زدن با گربه ی همسایه نیست به خانه آمدم . از جا پریدم به حیاط رفتم فکر کردم او هم به خانه اش رفته اما تکه نان زندگی ماندگارش کرده بود. گفتم برو سنگ بارانت میکند دیگری آمد با خنده گفتم با گربه ی همسایه حرف زدم گفت با گربه حرف می زنی که از زندگی بیفتی؟؟؟؟؟؟؟؟
: به گربه سنگ زد و گفت
زندگی سنگ زدن به گربه ی همسایه است تماشای فرار او........
با لا خره تموم شد. امتحان ها رو می گم
آخی ی.....دلم برا معلم ها می سوزه حا لا هی بشینن تا صبح برگه صحیح کنن
آخ جوون...

Thursday, April 20, 2006


همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
"L'Iran est le coeur et l'univers le corps,De cette parole,
le poète ne ressent humilité ni remords."

Wednesday, April 19, 2006

همه توا نایی شمردن دانه های یک سیب را دارند ولی شمردن سیب های یه دانه را نه

Monday, April 17, 2006

سخت ترين کار دنيا اين نيست که به پرنده اي بگي آزاده اين که به انسانی بگی پرنده نيست و بهتر به فکر باز نگه داشتن دستاش نباشه .
Le rossingol qui du haut d'une branche
Se regarde dedans,croit etre tombe la riviere.
Il est au sommetd'un chene et
Toutefois il a peur de se noyer

Saturday, April 15, 2006

چشمهایت را می بندی به امید اینکه همه چیز تمام شده باشد به امید اینکه اگر دوباره دیدی رنگ معنا نداشته باشد نه سپیدی نه سیاهی نه آبی یا هر رنگ دیگری.
طمئنی که تغییری هست و تو همیشه منتظر وقوع تغییر بودی از تصوراینده میخندی به قدمهای آرام و راه رفتن ساده و پریچ و خمش خیره میشوی شاید سال ها خیره می مانی . چشمهایت را باز میکنی آینده ای که می خواستی آمده و رفته و تو حتی ندیدی که حقیقتا قدم هایش چگونه بود
دوباره چشمهایت را می بندی تا شاید این بار آرزویت برای تمام شدن برآورده شود برای بی رنگ شدن

Tuesday, April 11, 2006


"All the darkness in the world joined
together cannot choke the gleam
of only one small candle."
(Proverbe persan)

Wednesday, April 05, 2006

برای یه مدت فکر نکنم بتونم چیز زیادی پست کنم
سیزدهم نحس هم اومد و رفت (من نمی دونم این چه جور نحسی که همه ی آدما برای شاد بودن ازش استفاده میکنن)
عجب انسان های متفکری !
شاید قضییه ی شیخ بایزید و دوستیش با شیطان باشه. شیخ برای اینکه مورد آزار اون قرار نگیره دست دوستی با هاش داد.آدم ها هم برای اینکه نحسی سیزده اذیتشون نکنه نشون می دن که از اومدنش خیلی خوشحالن و در واقع فقط به خاطر اونه که کار و زندگی و ول می کنن و میرن بیرون(!)
نحسی هم حواسش به کلی از افکار خبیسش به تعریف و تمجید مردم جلب می شه و کلی ذوق می کنه .
بهشت خنده ها در چشم های معصوم اوست
بهشت رفتن در پاهای کوچکش
و بهشت رسیدن ، در چشم انداز بی کرانی است
که از پشت او پیداست
و می توانی ببینی که آهسته آهسته
از پس گرده ی جاده ها و تپه ها آشکار می شود .
و آبادی نور
در لبخند نازکش پیداست
که لبخند ستارگان است
او تخیل مهربانی است که در خیره شدن های انگار ابدی اش می درخشد. عین ماه که همیشه به تاریکی خیره میشود.
او آمده است و حا لا در هر راه و جاده ی این کتاب فقیر در هر صفحه ی آرام با سطرهایی گاه زخمی و گاه شادمان
در خیال های سپید کاغذ ی که راز های نانوشته را نوشته است، پیش می آید، می آید، می آید.
او آمده است تا به راه رستاخیز قلب ها اشاره کند. پس شادمان باشید ای کودکانی که هنوز نیامده اید .
ای کودکان زمین که روزی بزرگ می شوید، ای دشت های سبز، وای شهر های شلوغ و همیشه نا امید،
زیرا او می آید تا نرود
زیرا او نمی آید تا برود

(هیوا مسیح)
مشوقعه واقعی انسان (حداقل من و چند نفری که می شناسم)مرگِ.
چون تنها و تنها چیزی که به خاطرش حاضریم تمام وابستگی ها و دلبستگی هامون رو ول کنیم و باهاش بریم.مرگ تنها کسی که می تونه ما رو به آسمونی که همیشه منتظر دیدینش هستیم ببره و از این هیاهویه زمین نجاتمون بده .بدون اینکه مجازاتی برای دیده شدن بگیره(وقتی شما می خواین یه درخت و نگاه کنین و از دیدنش لذت ببرین مجازاتش اینه که قطع شدن یا خشک شدن یکی دیگر و هم دیده باشین)
حقیقی ترین دوست هم هست چون اگر حس کنه که داریم کار اشتباهی کنیم بهمون یاد آوری می کنه و اگر به حرفش گوش نکنیم موقع دیدار ،خوب یه کم بدخلقی میکنه(البته شاید از یه خورده بیشتر) ولی می ارزه به این که با هم پرواز کنیم و دیگه نگران برگشتن نباشیم.(چه توهمی!!)

پ.ن . یه دوست در جواب این حرفم گفت خدا باید به مرگ نشان شجاعت و استقامت بده. چه جوری می تونه این همه هَو رو کنار هم نگه داره ؟
روزي روزگاري زماني که انسان به زمين آمد خدا به او صفحه ي سپيدي از بهشت داد انسان سال ها و سال ها از اون مراقبت کرد تا کم کم حسادت به درون بشر نفوذ کرد و توانايي به وجود آوردن. چيزي ذهن انسان رو مشغول کرد که الان بهش مي گيم کلمات. خوب کلمات هم موقع تولد پاک بودن البته نه به پاکي صفحه ي بهشتي هر چي باشه اون ها کلمات زميني بودن خلاصه مدت ها گذشت و کلمات هم مثل هر چيز ديگه اي داشتن سياه ميشدن و انسان همچنان به نوشتن روي صفحه ي سپيد ادامه ميداد. خيلي ها گفتن اين کارو نکنين ولي بشر ديگه حتي به صداي خدا هم گوش نمي داد در واقع نمي شنيد . به يکباره توجه انسان به سمت صفحه جلب شد و ديگه سپيدي در اون نديد.فرياد زد خدايا چرا دنيا رو سياه آفريدي؟ بعد به خودش جواب داد که خدا اين سياهي رو براي امتحان من آفريده غافل از اينکه خدا براي امتحان نيازي به سياهي نداره در هر حال الان سال ها سال ها ست که براي بيشتر کردن اهمييت امتحان همه جاي صفحه رو داره سياه مي کنه و همش مي گه خدا چرا امتحان نمي گيري؟ و باز ميگه که خدا گفته بندگانم! سياهي هنوز کافي نيست. و باز سعي در سياه کردن مي کند. شايد تا جايي که ديگر حتي يادش برود از خداي ذهنش بپرسد که زمان امتحان کي فرا ميرسد!؟

Saturday, April 01, 2006

نمی دونم چرا اون جمله ی افلاطون دوبار پست شده در حالی که من فقط یه بار پستش کردم
شاید می خواد بگه خیلی مهمتر از اون چیزی هستم که تو فکر میکنی
We can easily forgive a child who is afraid of dark,
the real tragedy of life is when men are afraid of light......!
(plato)
تو همیشه در حال رفتن بودی و من به دنبال تو نه به جنگلها می رفتی نه به کوهها نه به هیچ جای دیگری که بشود آدرسش را به کس دیگری داد تو همچنان به جایی در من که نمی دانم کجا می رفتی. نا گاه بعد از نوری ایستادی و من به امید نور می رفتم به کجا
نمی دانم؟هرچه می گردم راهم را پیدا نمی کنم . به رفتن ادامه نمی دهی؟؟؟؟؟؟؟
آسمان را بس فراخ دیدم
نگاه خوب آدمی از هرچه هست عاری بود
کنار ساحل دیر آشنا کسی نبود
و زیر درختان سبز تیره بود
ناگاه رنگی از سپیده دم گرفت
و به غفلت به دلم ره گشود
(پل الوار)
شنیدم که کسی گفت ما هستیم چون سرنوشتی برای ما رقم خورده (!)
ما هستیم چون قرار سرنوشتی رو رقم بزنیم.زندگی به ما داده شد ولی هویت زندگی نه
تا به کی شکوه کنم از اندوه خویش
و قلبم با اندوه تباهی کند؟
تا به کی بگریم
و دهانم پر لبخند؟
تا به کی تمنای دوست کنم
دوستی که در کنار من است
(جبران خلیل جبران)
We can easily forgive a child who is afraid of dark,
the real tragedy of life is when men are afraid of light......!
(plato)
خیلی خوشحالم چون برای چندمین بار یه فرصت دوباره دارم و مطمئنم که تا همیشه فرصت دارم فرصت اینکه ببخشم یا بخشیده بشم و خیلی چیزهای دیگه. باز هم خوشحالم چون میدونم همه این و دارن. همه و من فرصت این و داریم که دچار یه فرصت دیگه باشیم و این بیشتر از بخشیدن قشنگه .....!!!!
همیشه شنیده بودم که می گفتن ممکنه اولین بار سلام کردن سخت باشه ولی نه, شاید چون من اینجا توی اتاقی که تنهایی و سکوت هم توش نیست نشستم وباید بگم سلام تا جوابی بشنوم تا مطمئن بشم که گوشام هنوز کار می کنه ، مدتهاست صدایی نشنیده

Friday, March 24, 2006

For Test